کلاس دوم دبستان بودم. سر صف اسم من رو خوندن یه جایزه بهم دادن. یادم نیست واسه چی بود. جایزه یه تراش بود از اونایی که توش آب داشت یه خونه بود با درخت برف هم داشت که تکونش میدادی برفاش بالا پایین میرفت.بعدش اومدن جایزه رو از من پس گرفتن. گفتن اشتباه شده. انگار تو اون لحظه دنیا رو سرم خراب شد.هنوزم که یادم میاد حالم بد میشه. بغض میکنم. هنوزم که از اون تراش ها میبینم دلم هری میریزه......
من دلم تراش برفیم رو میخواد که از من پس گرفتن...
تراشم رو پس بدید......
نوشته شده توسط تو
امان ازین بغض هایی که جا مانده و جا میماند
امان از اینکه حتی نمیشه از این بغض ها فرار کرد...
sometimes people forget how lonely it is to be a child.
eternal sunshine of a spotless mind movie
Sometimes not forget forever
عزیزم!
خودم یه خوشگلترشو برات می خرم.باشه؟
فایده نداره راحیل عزیز...
من همون تراش رو میخوام.
دیگه هیچی تو این دنیا نمی تونه حال بد اون لحظه را جبران کنه
نمیتونه.واقعا نمیتونه!
عزیزم ... چه طفلک معصومی بودی ! چه جوری دلشون اومد!!!
خوب شاید نمیدونستن با این کارشون یه بغض گنده تو گلوی من جا میگذارن......
به خدااا الهی من بمیرم برات. به خدا منم بغض کردم. به خدا برات یه دونه از اون تراشا میخرم
به خدا میدونم که تو حتی اشک هم ریختی.
به خدا اگه تو این من رو نداشت چی کار میکرد؟؟!
سلام
بااینکه دلم گرفت....ولی حسم میگه با از دست دادن اون...چیزای دیگه ای رو بدست آوردین.....نه؟
دقیقا مشکل همین جاست.
از اون به بعد به از دست دادن عادت کردم.
انگار هی چی مال من نیست.
متاسفانه آگاهیم کم بوده...
بعقیدهء من این درس بزرگی است که در زندگی باید می آموختی ، که برای آموختن دل به جایزه اش خوش نکنی که جایزه ها جز خاطره ایی خوش اما گذرا نیستند و آموختن هایند که هستند، همیشه و ماندگار.
نیاموختم و عقده ای شد برای من که عمیق است بسیار.
عجب الاغی بوده ، کسی که اینکارو کرده.
یا نباید جایزه میداد ، یا حالا که جایزه داده نباید پس می گرفت.
واقعن فک نکرده که با پس گرفتن اون جایزه ، چه بلایی سر بچه میاره.
متاسفانه اکثر کسایی که توی کار تعلیم و تربیت بچه ها هستن ،
یه مشت احمق بیشعورن.
بسیار برام سنگین تموم شد.
اون موقع که همشون فقط بلد بودن بچه ها رو بدرن الان رو نمیدونم...
آخییییییییی.
چه حس بدی بوده.
مرسی از همدلیتون...
دردناکه ... همین
ممنونم... همین
آخی میفهمم.اتفاقا من یه خاطره تووووپ از جازه گرفتن دارم.دبیرستان که بودم تو مسابقه خاطره نویسی برنده شدم.خیلی نوشته م خوشگل بود خدایی اما نکته اینجا بود که فقط یه نفر شرکت کننده داشت
قربون نظام آموزش و پرورشمون برم واقعا !
بهتره یکم قربون من میرفتی که یکم بهتر شم
قربون شما هم می ریم !
فقط آهسته لطفا چون میخوام از این حالت لذت ببرم..
ما مخلص شما هم هستیم...
چه بی رحمایی بودن!
چه حساس هایی بودیم...
سلام، چند تا از پستهات رو خوندم تو همه شون یه نکات زیر جلدى قشنگ دیده میشه. تبریک.
لحظات هیجان مثبت یا منفى کودکى تا آخرین لحظه تو ذهن آدم تازه اند. همشهرى کین وقتى مرد یادته چى گفت؟ غنچه رز!! اسم سورتمه بچگیاش بود گمونم :)
ممنون که بهم سر زدى.
یه سوال ؟؟منظورتون از نکات زیر جلدی قشنگ دقیقا چی بود؟؟؟
این یکی بیشتر داغه تا تازه...
چه غم انگیز!
این اتفاق بر منم یه جور دیگه افتاد
می خواستن ببرنمون اردو.رضایت نامه منو گم کردن.بعدشم از اتوبوس ژیاده ام کردن.حتی حاضر نشدن به خونمون زنگ بزنن.
همه رفتن و من موندم.هنوزم یادم میاد جیگرم اتیش می گیره از این همه بی رحمی
آفرین خیلی خوب بود
یه حس خاص داشت این نوشته
یه جورایی بوی تموم حقی رو می داد که ازمون گرفتن و دارن می گیرن
آفرین
راستی من چی باس بنویسم براتون از دخو ؟
همه ی دخو پری ئه
همه ی نوشته ها ختم می شه به پری ؟
چی می خوای از دخو بدونی تا توی ضمائم نامه ها بنویسم ؟
به رسم رفاقت و مهر
مرسی.
ممنونم بابت فهمیدنت...
از دخوی بی پری.
از زندگی بدون پری دخو...
کاش همه نوشته هات ختم نمیشد به پری...
آخ الهی بمیرم!
چه آدمای بی شعوره عوضی ای بودن!
کور بشن به حق آبروی فاطمه ی زهرا! به حق دسته بریده ی ابولفضل!
این به حق ها رو خوب اومدی.
خندیدم کلی....
آخی بمیرم .......... انقد ٍ بدم میاد از این خاطرات بد اون دوران ...لامصب از یادم نمیرن

میتونم لینکت کنم خاهر؟؟
خدا نکنه.
خواهش میکنم. لطف دارید.
بدیش اینه که آدم دقیقا همونتراش همون روز سر صفش رو می خواد ، تو بگو هزار تا مثل اون، الان که بدند به آدم دیگه نمی چسبه اونطوری ..
دقیقا همون تراش همون روز سر همون صف رو میخوام.
مرسی که هستی کوریون.
بعضی وقتا خودت میدونی لج کردیا.ولی باز سر حرفت میمونی.که اون تراشو میخوای.آخه یه چیز دیگست.
لج نکردم حسین.
ته ته ته دلم واقعا همون رومیخواد...
یاده این افتادم که وقتی اول ابتدایی بودم جایزه منو به اشتباه به یکی دیگه دادن، وقتی بهش گفتن اشتباه شده و جایزه رو ازش پس گرفتن زد زیر گریه.
شبش رفتم خونه و به مادرم گفتم، اونم گف جایزمو بدم به طرف خودش برام یکی عین اونو می خره. جایزه رو فرداش دادم به اون. مادرم عین اونو برایم نخرید اما یادمه پدرم یه چیز دیگه برام گرف که خیلی باهاش حال کردم و هنوزم دارمش. جایزه ای که مدرسه بم داده بود یه دفتر و مداد و پاک کن و مداد تراش بود. پدرم برام یه تفنگ گرفت. یه اسلحه کمری. اسلحه کمری آلمانا تو جنگ جهانی دوم.
--------------------------------------------------------
- بزرگترین حسرت برام اینه که بتونم دوباره برگردم به دوران بچگیم
من گریه نکردم اون روز.
به هیچ کسم نگفتم که چه بر سرم اومد.
فکر کنم برای کسی فرقی هم نمیکرد.
حالم بدتر شد.خیلی چیزا برام تداعی شد....
اصلا بیخیال رفیق....
نازی....بابا چه بد با بچه مردم تا کردن ...اونم تو اون سن ...
خیلییییییییییییییییی بد بود....
واقعاً ناراحت شدم ... هر چقدرم از اون تراشا بگیری بازم اون نمیشه !
اون نمیشه.
لامصب اون موقع هم گریه نکردم یکم خالی شم...
یکی اومد و عشقمو ازم گرفت و من ...یه عمر که بغض دارم.
این یکی از عشق بدتر بود لامصب...
بیا یکی برات بخرم عمو جون !
( واسه تو نوشتم /// من" بی ادبه .. )
۱۰۰ تا هم بخری فایده نداره یا موکا.
در ضمن معلومه که برای تو نوشتی چون این پست رو تو نوشته بود.
در ضمن سخت در اشتباهی این من خیلی با ادب تر از تو هست.
ممنون که میای یا موکا.
بغض های کودکی ام !
کاش مجالی برای فریادزدنتان داشتم!
فروخوردنتان اجباری است !
از اجبار خوشم نمی آید ...
دیگه حتی دلم نمیخواد فریاد بزنمشون.
فعلا همین که اشک میریزم کافیست...
فکر کنم سؤالت از نکات زیرجلدی قشنگ بیشتر همون زیرجلدیشه دیگه نه؟ خوب قصدم نکتهایه که سیخکی نمیره تو چش آدم و مجبوری یه خورده در موردش حلاجی کنی تا قشنگ بگیریش.
همه یا اکثر پستهات باطنشون از ظاهرشون معنیدارتر و جذابتره. خوشم میاد از این سبکت.
ممنون.
خوبه که دوست دارید...
اه..... حالم بد شد! در حد یه تهوع گنده!
ولی مراما چه خوب می شه اگه یه روزی بیان و بگن زندگیتونو اشتباهی بهتون دادیم! بیان سریع بگیرنش
هیچ وقت اونجایی که ما میخوایم اون اتفاقی که باید نمی افته...
خیلی وقتها در خیلی از زمانها و مکانها پارههایی از ما میماند...
آن تراش پارهای از دل بود که از «تو» گرفتند... عاقشان کردم رفیق!
واقعا پاره ای از من جا موند.
خیلی خوب گفتی احمد....
ما برای تراش تو که مال تو نبود مبارزه میکنیم با تو
رفیق خیلی خوشحالم که باهات آشنا شدم.
به روزم
اگه تمایلی برا لینک بازی داری خبر بده
شاد باشی
خواهش میکنم..
محل ارتکاب جرم ما کجا بود برادر!؟چی و اشتبا کردم/؟
گفته بودی جناب من در حالی که اون کامنت رو تو برای شما گذاشته .
همین که این پست رو نوشته. یعنی خود من...
چ نامرد بودن!آخی عزیزم....
فک کنم نا زن بودم.مرسی...
دریدنه مرزها!
هه! فکر می کنی اونا اصلا چیزی از مرز حالیشون میشه که بیان بدرنش؟!
شاید اونا چیزی حالیشون نشه اما ما که میدونیم اسم حالت دریدن مرزهاست....
خوب می فهمم و بجای تراش تو قلبت خراش ی هدیه گرفتی که تا اکنون...
دقیقا.
تشبیه خوبی بود.
مرسی.
نه من تنها نیستم! هیچ کس تنها نیست! همراه اول!
در ضمن در زندگی زخم هایی هست که خیلی خفن است. مثل همین تراش و ...
منظورتون از خفن احتمالا عمیقه دیگه؟؟
سلام... دنیای اون روز تو یه تراش بود.اگه الانم با همون خوشحال میشی یعنی تو یک ایده آلی
من در دنیای تراشم ماندم.
درود بر من و تو
خب از نظام آموزشی کشور بیش از این نمیشود انتظار داشت .
..............
شاد و سلامت باشید
درود بر خودت...
حس و حال اون روز " تو " مثل حال الان منه !
بهم چیزی رو میدن و میگن برای تو ، جایزه ی تو ! اما بعدا یادشون میفته برای من نیست ... قسمت من نیست !!!
ممنون از بودنتم ...
ولی اون روز من فقط ۸ سالم بود.
اصلا در حد توانم نبود اون فاجعه....
حسرت یه تراش،یه بغض کوچیک توی یه گلوی کوچیک،لبهایی که جمع میشن تا گریه کنن،خاطره تلخ کودکی...
من 50 سالمه.جوون که بودم ،یادمه 22 سالم بود، قرار بود...
اگه قراره این خاطره ها تکرار بشن،من حسرت تراش رو
خیلی خیلی خیلی بیشتر دوس دارم.
حسرت تراش خیلی خیلی خیلی بیشتر از حسرت ۲۲ سالگیه.
البته برای من...
..پاک کن شو پس بین لطفا!....تراش برفیش رو هم.................
.
.خرگوش سفید را دنبال کن!
صدایم به جایی نرسید...
صدایت به جایی نمیرسد...