کافی است چشمانت را باز کنی به مهتاب تن بده و بگذار چشمانت در روشنایی به نور برسند حتی اگر در انتهای آن، سوزشی همپای ندیدن باشد. تو همخانه نور خواهی شد و از تنهایی های پر از تاریکی ات خواهی رهید. دوباره چشمانت را بر آسمان بگشا
به مهتاب تن بده.... خیلی خوب بود مرسی دختر مردابی....
:عادت ضامن نوعی مصونیت کسالت بار،یا به عبارتی، برقگیر هستی فرد است. عادت همان وزنه ای است که سگ را به استفراغش زنجیر می کند. نفس کشیدن عادت است.زندگی عادت است.
مهتاب؟ کدامین مهتاب خیالی؟ کدام نور... «یا نوری هم مانده به راستی؟ تا ما دیده ایم تاریکی بوده و تنهایی!!! تنها نوری که وجود دارد مانند نوریست که از لابه لای شاخ و برگ درختان جنگل به چشم می رسد بوده است! آن هم هر چند سابل یکبار و برای چنذ لحظه! ما بقی هرچه بودهک تاریکی - سیاهی - تنهایی و تنهایی و .......بوده.
پس تو توی چاه زندگی میکنی میلاد... بیا بالا پسر...
:عادت ضامن نوعی مصونیت کسالت بار،یا به عبارتی، برقگیر هستی فرد است. عادت همان وزنه ای است که سگ را به استفراغش زنجیر می کند. نفس کشیدن عادت است.زندگی عادت است.
آپ شد
ساعت های دراز تاریکی
نه به اون که نمیای... نه به اینکه دوبار دوبار کامنت میزارید...
خوب با نور خورشید چه خواهیم کرد... چه خواسته و ناخواسته همه جا را روشن می کند نه نه می بایست ایستاد و چیره شد بر هر آنچه که تنهایی را به رخ می کشد... من تو صفم تو هم بیا
مهتاب شب چهاردهم ماه بود انگار آن شب! برای همین چشمهایت را آزرد .. نورش آدمها گاهی در یک شب مهتابی هم آرزوی ظلمت و تاریکی دارند .. تا بیاسایند و آرام گیرند و راحت باشند .. تو نیازمند آرامشی و تنهایی را در بستن چشمهایت میجویی و مهتاب نمیخواهی تا یاد عاشقانه های مهتابی نیفتی!! عاشقانه های مهتابی دریغ و دردهای کهنه را تازه میکند!!
سلام یه ساعت قبل مطلب را خواندم. اما دست و دلم به نوشتن نرفت. زفکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع .. به حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد. نمی دونم چی بگم . ولی کاش « من » و « تو » ما می شدید و رها . اگر حریم پست هایتان را شخصی میدانید. چه اجباریست به هم خانگی.که تنها آهنگ قرار گرفتن کلمات من و تو در کنار یکدیگر زیبا شود.............
ما دو نفرمون هم نظرات رو قبل از تایید میتونیم بخونیم. برای این ازتون اون خواهش رو کردم چون یه وقتایی من در جریان کامنتهایی که گذاشته تو وبلاگهای دیگه نسیت و این باعث میشه قاطی کنه... و اینکه ما هرگز به کامنت پستهای همیدگه جواب نمیدیم..... به هر حال ممنون از حضور شما... چرا دست و دلتون به نوشتن نرفت؟؟
ای وای از این دوباره ها
اولی نشده باشم دومی شدم به احتمال زیاد تا دیگه من نگه سر سنگین شدم
خوب سر سبک شدی خوبه؟؟!!!....
دوباره تو
دوبار من
دوباره...
سلام
دوباره سلام....
کافی است چشمانت را باز کنی
به مهتاب تن بده و بگذار چشمانت در روشنایی به نور برسند حتی اگر در انتهای آن، سوزشی همپای ندیدن باشد.
تو همخانه نور خواهی شد و از تنهایی های پر از تاریکی ات خواهی رهید.
دوباره چشمانت را بر آسمان بگشا
به مهتاب تن بده....
خیلی خوب بود مرسی دختر مردابی....
:عادت ضامن نوعی مصونیت کسالت بار،یا به عبارتی،
برقگیر هستی فرد است.
عادت همان وزنه ای است که سگ را به استفراغش زنجیر می کند.
نفس کشیدن عادت است.زندگی عادت است.
آپ شد
ساعت های دراز تاریکی
سلام.
چه عجب!!
حتما میام...
مهتاب؟
کدامین مهتاب خیالی؟
کدام نور...
«یا نوری هم مانده به راستی؟
تا ما دیده ایم تاریکی بوده و تنهایی!!!
تنها نوری که وجود دارد مانند نوریست که از لابه لای شاخ و برگ درختان جنگل به چشم می رسد بوده است!
آن هم هر چند سابل یکبار و برای چنذ لحظه!
ما بقی هرچه بودهک
تاریکی - سیاهی - تنهایی و تنهایی و .......بوده.
پس تو توی چاه زندگی میکنی میلاد...
بیا بالا پسر...
:عادت ضامن نوعی مصونیت کسالت بار،یا به عبارتی،
برقگیر هستی فرد است.
عادت همان وزنه ای است که سگ را به استفراغش زنجیر می کند.
نفس کشیدن عادت است.زندگی عادت است.
آپ شد
ساعت های دراز تاریکی
نه به اون که نمیای...
نه به اینکه دوبار دوبار کامنت میزارید...
گزارش هفت سنگ رو بیشتر به خاطر شما نوشتم که خواستید. وگرنه از وبلاگ من همون پست اول کافی بود
مرسی...
تنهایی مقدس است برای آدم تنها. برای کسی که بخواهدش
گاهی نمیخوایش اما توش گیری....
گاهی هر چند خیلی کم میخوای ازش بیای بیرون اما انگار چسبیدی...
تنهایی!
چ واژه ی غم انگیزی...
نه.
خیلی وقتا حال میده..
به ندرت در اون حدی که شما میگی میشه...
حالا اشک نریز بیخیال...
شما که ۲ نفرید. دیگه چرا تنهایی؟؟؟؟؟
ای بابا ای بابا ای بابا ای بابا
ای وای من ای وای من ای وای من....
بهتر هیچی نگم.هیچی....
شنیدی می گن نیمه پر لیوان رو ببین؟ من که ندیدم اما تو ببین
من دلم میخواد نیمه پر و خالی رو با هم ببینم...
از تنهایی خوشم میاد.
حوصله هیچ کس رو ندارم.
تنهایی بهتره.
بیشتر حال میده.
یس.....
خوب با نور خورشید چه خواهیم کرد... چه خواسته و ناخواسته همه جا را روشن می کند نه نه می بایست ایستاد و چیره شد بر هر آنچه که تنهایی را به رخ می کشد...
من تو صفم تو هم بیا
خوب عینک دودی میزنیم در مقابل نور خورشید...
توی تاریکی اگر نباشه ولی تو تنهاییت یه روزنه هایی پیدا میشن که به خورشید میرسن گاهی ... عمیق شو به تنهاییت !
گاهی دلم میخواد عمیق نشم.
گاهی دلم میخواد زندگیم مهتابی باشه...
اما خورشید رو هیچ وقت پایه نیستم...
خب چشاتو باز کن تا دوباره مهتاب بباره.
(نگو چه بی مزه. اگه می تونستم کامنت بامزه بذارم ، خب همون صبحی میذاشتم)
آخه تکرار تهوع میاره...
لازم نیست بامزه باشه....
همین که هستی خوبه آلن....
تو این تاریکی هم
برق چشمانت دلم را روشن می کند ...
( می نویسم این رو اما " تو " باور نکن ! )
برق نگاهش؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
راستی چی شد داستان تضاد؟ خصوصی !
یکم زمان بده....
شرمندتم هامون....
حتما میگم...
خصوصی
آیا توی این تنهاییت برای ما ها هم جایی هست ؟
خوش اومدید...
مهتاب شب چهاردهم ماه بود انگار آن شب! برای همین چشمهایت را آزرد .. نورش آدمها گاهی در یک شب مهتابی هم آرزوی ظلمت و تاریکی دارند .. تا بیاسایند و آرام گیرند و راحت باشند .. تو نیازمند آرامشی و تنهایی را در بستن چشمهایت میجویی و مهتاب نمیخواهی تا یاد عاشقانه های مهتابی نیفتی!!
عاشقانه های مهتابی دریغ و دردهای کهنه را تازه میکند!!
در حسرت دریغ و دردیم فرخ....
سلام
یه ساعت قبل مطلب را خواندم. اما دست و دلم به نوشتن نرفت.
زفکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع .. به حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد.
نمی دونم چی بگم . ولی کاش « من » و « تو » ما می شدید و رها .
اگر حریم پست هایتان را شخصی میدانید. چه اجباریست به هم خانگی.که تنها آهنگ قرار گرفتن کلمات من و تو در کنار یکدیگر زیبا شود.............
ما دو نفرمون هم نظرات رو قبل از تایید میتونیم بخونیم.
برای این ازتون اون خواهش رو کردم چون یه وقتایی من در جریان کامنتهایی که گذاشته تو وبلاگهای دیگه نسیت و این باعث میشه قاطی کنه...
و اینکه ما هرگز به کامنت پستهای همیدگه جواب نمیدیم.....
به هر حال ممنون از حضور شما...
چرا دست و دلتون به نوشتن نرفت؟؟
و دوباره تاریکی ..
و دوباره تنهایی....
che matne qashangi ..vaqean b vajd omadam.merC..
...!!!
کاش ماه را در دستانت می گرفتی تا دوباره تنها نشوی
ماه تو دست نمیاد...
ماه بالای سر تنهاییست......
خواب ....
بیداری....
هرکدام که با عطر ِ تو آشنا شد
همچون رویای ِ خوش...
پر از لحظه های ناب است
لحظه های بکر ِ با تو بودن...
سبز باشی و بی کران
لحظه های باکره با تو بودن....
دوباره ها ... دوباره ها
و این تکرار همیشه باعث حالت تهوع میشود....
مهتاب هست و نیست
تاریکی هم
دلت روشن باشد...
من دل ندارم...
عاشق تاریکی و تنهایی ام!
تو هم....
برای فرار از تاریکی تنهاییمان فقط باز کردن چشم هایمان کافی است...
مهم نیست حتما کسی را با خود ببینیم...
خومان هم می توانیم خودمان را تنها نگذاریم...
خودمان هم میتوانیم خودمان را تنها نگذاریم...
به این میگن حرف حساب....
شماها که همدیگه رو دارین. چرا تنهایین؟!

عاشق این اسمایلیم:
ای ژوان عزیز.... چه بگویم؟؟!!
باز هم سکوت کنم بهتره... باز هم....
ماه را بری تنهاییات نگه دار! اما نه بالای سرت!
تو دستت! انقدر نزدیک که بتونی باش معاشقه کنی
نه....
اصلا انقدر نزدیک نمیتونم...
سلام بر "تو"
از من میشنوی توی تاریکی خیلی چیزها رو بهتر میشه دید یعنی خیلی چیزا رو بهتر میشه تو تاریکی دید یعنی خیلی چیزا رو توی تاریکی ببینی بهتره!
علیک سلام بر احمد
از تو میشنوم.....
گاهی فقط گاهی یک نور ملایم لازمه....
سلام
ممنونم که به ما نشان دادید که ماه + بارش = مهتاب
همچنین ممنونم که یادآوری کردید نور هم می تواند ببارد
زیبا بود .... ممنون
مرسی.خوبه که خیلیا رو خوندید...