فکر می کنم کوله بارت را دیده باشم. همین نزدیکی ها بود. توش پر بود از ترس کنار گذاشتن عادت ها! عادت هایی که هر چند بد بودن و مثل غرق شدن توی یه مرداب بودن، اما برات جذاب و دوست داشتنی بودن. ترس از میوه های بهشتی که وقتی وارد آن شدی در به برگشتت به رویت بسته شد. ترس از دل و به دریا زدن. ... و یه مقدار از باقی مونده های دیواری که سالیون سال به دور خودت کشیده بودی! اما... اما... اصلا دلم نمی خواد بعد از این همه جدل و مبارزه با خودت برگردی سر خط. دلم نمی خواد دوستی چون تو نازنین از این تغییر زیبا فرار کنه بخاطر یک عده محدودیت. مرد، قوی باش. تو به این هم فائق میای. فقط دستتو بذار روی زانو هاتو بلند شو. نه خواب است... نه رویا... نه آوار... نه قصه گویی لازم است... نه برای خواب مرفین لازم است... نه بادی که در گوشت بوزد. مردی که بعد از همه این جار و جنجال و هیاهو از پس گرد و غبار حوادث بیرون میای تویی. پس کاری کن که این مرد پیروز بیرون بیاد.
واییییییی میلاد چقدر از دیدنت خوشحالم.... چرا نمینویسی... مرسی بابت تحلیل عالیت... من رو به فکر فرو برد شدید...
هومن جان احتمالا ((من)) اومده تو وبلاگ شما و یه کامنت براتون گذاشته و شما احتمالا جواب کامنت ((من)) رو اومدید تو پستی که ((تو)) نوشته گذاشتید... متاسفم در جریان نیستم که جوابتون رو بدم... تو این وبلاگ دو نفر مینویسن ((من)) و ((تو)) و احتمالا از وبلاگ ما هم دو نفر بازدید کننده وبلاگ شما هستن... به هر حال ما ممنونیم از اینکه ما رو میخونید...
... راهی نیست . فرار ؟؟ بیهوده است! راهها بسته اند و برای درمان بیقراریها ، فرار راه حل نیست! همیشه با کوله ات آماده باش تا در وقتی مناسب هجرت را بیاغازی ... حتی اگر از خویش هجرت کنی.
هجرت از خویش به خویش واقعی بسیار بسیار بسیار سخته... کاش یکی هوای آدم رو داشت تو این پروسه...
یه سوال وقتی مطلب جدید می نویسم چرا گزینه درج در فهرست وبلاگ های بروز شده غیرفعاله؟
احتمالا چند تا مطلبت رو میخواستی با هم بزاری...یعنی پشت سر هم میخواستی بزاری... گاهی هم بی جهت این جوری میشه که باید کلا از بلاگ اسکای بیای بیرون و صفحه رو کلا ببندی و دوباره وارد شی... سعید خان من کلا به شما اعتراض دارم.... :((
فرار که نمیشه کرد از حجمی که همیشه یا درون توست یا حمل می شود با تو وقتی تویه کوله ژشتی حملش میکنی دلت خوشه نمیبینیش اونم واسه خودش لم داده سواری میگیره
خوش به حالت!
زیپ کوله پشتی من خراب است!!!
حجم تو بیشتر بوده لابد...
خوش آمدی...
بلی ... خوب اهنگیست ....
کوله پشتی و که بزاری رو شونه هات سنگینی شو حس میکنی ....
میدونم...
چه حجم سنگین ِ سبکی ...
اوهوم...
حجم وسیعی که در کوله پشتی جمع میشه!!!
ضدونقیض نیست یکم!!!
این خود پارادوکسه و من عاشق پارادوکسم...
اما معنی خاص خودش رو داره...
به کجا چنین شتابان؟
به جایی که هیچی از خودم ندونم....شاید به ته فراموشی...شاید...
هه
فک کن آدم با خودش فیس تو فیس شه...
بعد از خودش فرار کنخ!
اوهوم...
میگما زیپ کوله پشتی از این همه حجم در نرفت؟

ماشالا
نچ...در نرفت...کوله پشتیم مارک داره...از این دوزاریا نیست مثل مال تو که...
و این فرار تو میرسه به من ...
" این روزها همه دارن از خودشون فرار می کنند ./ نوشته ها تب دارند . تب رفتن "
من از خودم به خودم فرار میکنم....
من بودم کوله پشتیه رو سر به نیست می کردم!
به تو چسبیده کوله پشتی...
آن هنگام که فرار میکنی سنگینی خود را احساس کن
سپس کوله را رها کن!!
بدون خودت سریعتر می دوی...
بدون خودم به هیچ جایی نخواهم رسید...
می تونی حجمتو یکم ، فقط یکم کم کنی تا اینکه کولشون کنی!
من باید کوله پشتیم رو کاملا خالی کنم جلوی خودم...
کاش هممون می تونستیم خودمونو توی کوله هامون قایم نکنیم...
واقعیتش اینه که عده ی کمی می تونن انقدر شجاع باشن که اینکارو نکنن!
من گاهی در میارمش نگاش میکنم دوباره میزارم سر جاش...
همیشه هم ماندن و جنگیدن جالب نیست
گاهی هم باید بندازیشون پشتت نا نبینیشون
گاهی...
یه جوک بگم یه کم دلت وا شه؟
رانندهه به پیر زنه میگه: خانوم کجا؟
پیر زنه میگه: هر جا... کوه... دشت... صحرا...
راننده میگه: اِه خانوم اینکه ادرس نشد
پیرزنه میگه: پس چطور برای خانوم جوونا آدرسه؟
راننده میگه: نه ننه اینا شایعه اس...
پیرزنه میگه: به ما که رسید شایعه شد؟
.
.
.
ولی گذشته از شوخی هیچوقت از چیزی فرار نکن...
با مزه بود...
چشم...
کوریون بر می گزده شک نکن
امیدواریم...
مرسی که میای به ما قوت قلب میدی... :))
اینکه من سرگردانم
نه تقصیر توست و نه به خاطر توست...
مانده ام میان خودم و خود بودنم!!
میان خودم و خود بودنم عالی بود مرسی...
رو در رو
حس هر روز من...
حس تازگی های تو...
بیداریم...
مه میتونه وبلاگ من ، خود من ، یا خود مه باشه...
این پست می تونه شعر باشه، من و مه هم می تونیم شعر باشیم...
بازم میام میخونمتون..
ممنون بابت توضیح..
شما رو تو گوگل ریدر اد کردم.
قدرتمند می نویسید
ممنونم...
قدرت از شماست :))
حجمت را کم کردی ولی فشار زیاد می شه و در نهایت انفجار
اگر کولم منفجر بشه سرم میره....
کام بی ربط
مگه هتو هستی که من باشم ( آیکون چشمک )
کام با ربط
می خوای فرار کنی مثه حبیب
مثه ژوان / مثه کوریون / مثه حسین از خدا بی خبر که بی خبر تر از همه نیس
فرار کردن که خبر دادن نمی خواد تو هم بذار یه دفعه برو (آیکون داغون بودن )
خستت منتظر
تنها کسی که برام مونده داداش توه
تازه شم علی ای الحال
مرسی از توجهت...
ما مانا هستیم....
سلام دوست عزیز و همیشگی من!
فکر می کنم کوله بارت را دیده باشم.
همین نزدیکی ها بود.
توش پر بود از ترس کنار گذاشتن عادت ها!
عادت هایی که هر چند بد بودن و مثل غرق شدن توی یه مرداب بودن، اما برات جذاب و دوست داشتنی بودن.
ترس از میوه های بهشتی که وقتی وارد آن شدی در به برگشتت به رویت بسته شد.
ترس از دل و به دریا زدن.
... و یه مقدار از باقی مونده های دیواری که سالیون سال به دور خودت کشیده بودی!
اما...
اما...
اصلا دلم نمی خواد بعد از این همه جدل و مبارزه با خودت برگردی سر خط.
دلم نمی خواد دوستی چون تو نازنین از این تغییر زیبا فرار کنه بخاطر یک عده محدودیت.
مرد، قوی باش.
تو به این هم فائق میای.
فقط دستتو بذار روی زانو هاتو بلند شو.
نه خواب است...
نه رویا...
نه آوار...
نه قصه گویی لازم است...
نه برای خواب مرفین لازم است...
نه بادی که در گوشت بوزد.
مردی که بعد از همه این جار و جنجال و هیاهو از پس گرد و غبار حوادث بیرون میای تویی.
پس کاری کن که این مرد پیروز بیرون بیاد.
واییییییی میلاد چقدر از دیدنت خوشحالم....
چرا نمینویسی...
مرسی بابت تحلیل عالیت...
من رو به فکر فرو برد شدید...
آری این یعنی فرا
این یعنی به دوش کشیدن همه خود
این یعنی به پشت افکندن خودی که خسته شدیم ازش.....
شاید هم خودی که میترسیم ازش...
سنگینی این بار همیشه بر دوش من است چه درون کوله پشتی چه بیرون
حداقل وقتی تو کوله پشتی هست نمیبینی خود لامصبت رو...
سلام
با اجازه من شما رو لینک کردم البته اگه اشکالی نداره
خواهش میکنم شما لطف دارید...
این یعنی اول خزیدن تو خرخره خریت گرفتت
اوهوم...
دقیقاْ...
من همه تو
تو همه من....
مثل اینکه یادت رفته رفیق
فرار؟!!!!!!؟
یادمان هست بد فرم...
اوووووووووووف
یعنی خارجی؟
:/
یعنی خیلی خارجی...
گاهی وقتا آدم باید از خودش هم فرار کنه.
گاهی وقت ها هم نباید فرار کنه....
فرار خوب است
لااقل تعبیرش وقتی که خواب می بینی
خواب ندیدم...واقعیت تلخیست...
آنقدر فرار کردمـ و به نقطه ای رسیدمـ که فکر کردمـ خیلی دور شدمـ!
سرمـ را بالا آوردمـ دیدمـ روبرومـ ایستاده ای!
یادمـ نبود زمینـ گرده ، هر چقدر فرار کنمـ باز سر جای اولمـ بر میگردمـ!
این یعنی خودم به خودم رکب میزینه....
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد.
سلام
چقدر قشنگ بود مرسی هیس عزیزم...
تازگیا ساکت هم شدی...
مطمئنی؟
هرگز...
چرا همچین تصوری کردی؟!!!
من از این دلداری های پوچ پرم
برایم حرفی نو بزن
مثل نوشته هایت
نو
بدیع
تازه
دلداری وقتی پوچ باشه یه مزیت داره چون یه ضربه محکم حداقل به دندون روحت وارد میکنه...اینجوری شاید بتونی یه کم راجع به دردش فک کنی...شاید...
چه بخوایم چه نخوایم
اشک میریزند...
من دیدم.
هومن جان احتمالا ((من)) اومده تو وبلاگ شما و یه کامنت براتون گذاشته و شما احتمالا جواب کامنت ((من)) رو اومدید تو پستی که ((تو)) نوشته گذاشتید...
متاسفم در جریان نیستم که جوابتون رو بدم...
تو این وبلاگ دو نفر مینویسن ((من)) و ((تو)) و احتمالا از وبلاگ ما هم دو نفر بازدید کننده وبلاگ شما هستن...
به هر حال ما ممنونیم از اینکه ما رو میخونید...
کم کم داشت یادم میرف ک نقشه کشیده بودم در اولین فرصت منم ی کوله وردارم فرار کنم.
اگه میتونی کلا کولت رو جا بزار...بعدشم فرارررررررررررررررررررر...
آیکون تسلیم و نوشتن/
آقا شما سروری...
آیکون اینکه کاش واسه پستی که نوشتم یه نظر میزاشتی...
آیکون اینکه نمیمردی یه نظر بزاری که...
... راهی نیست . فرار ؟؟ بیهوده است! راهها بسته اند و برای درمان بیقراریها ، فرار راه حل نیست! همیشه با کوله ات آماده باش تا در وقتی مناسب هجرت را بیاغازی ... حتی اگر از خویش هجرت کنی.
هجرت از خویش به خویش واقعی بسیار بسیار بسیار سخته...
کاش یکی هوای آدم رو داشت تو این پروسه...
انگار گاهی فرار راحت ترین و آخرین راه حله!!
این راه راه سیزدهمه....
معنی این رو فقط خودم میفهمم و هیچ توضیحی نمیدم... :)
یه سوال وقتی مطلب جدید می نویسم چرا گزینه درج در فهرست وبلاگ های بروز شده غیرفعاله؟
احتمالا چند تا مطلبت رو میخواستی با هم بزاری...یعنی پشت سر هم میخواستی بزاری...
گاهی هم بی جهت این جوری میشه که باید کلا از بلاگ اسکای بیای بیرون و صفحه رو کلا ببندی و دوباره وارد شی...
سعید خان من کلا به شما اعتراض دارم.... :((
ولی تو هم به اون قله که رسیدی کوله خودت رو باز میکنی که از محتویاتش استفاده کنی پس هرچی پر تر بهتر
شایدم وقتی رسیدم به قله از همون بالا بدون اینکه بازش کنم کلا پرتاب کنمش پایین... شاید...
بابا تو دیگه کی هستی؟میخوای از دست خودتم فرار کنی؟!!!!
دست شیطونو بستم... :)
و من چقدر کوچکم...
و من چقدر برای کوچک شدن آماده ام...
فرار که نمیشه کرد از حجمی که همیشه یا درون توست یا حمل می شود با تو
وقتی تویه کوله ژشتی حملش میکنی دلت خوشه نمیبینیش اونم واسه خودش لم داده سواری میگیره
دقیقا....
حیف شد ...
رفتم که رفتم
دوستتون داشتم
هم 'من' و هم 'تو'
بای
آخی دیدم فیلتر شدی...
خوب فیلتر شدی اما میتونی بیای پیشمون که....نمیتونی؟؟!!
تازه میتونی جای دیگه شروع کنی به نوشتن...
کوله پشتیات را هم در پستوی خانه نهان کن. خودت را به کسی نشان نده که صداقت خریدار ندارد!
خودم هم خریدار صداقت نیستم این روزها احمد ....
خیلی قشنگ بود...
مرسی...
نظر!کوله بر پشتت،بیستون بر سر راه،مبادا میخ و چکش را فراموش کرده باشی/
جواب بی ربط:
میخ آهنی نرود در سنگ فرو...
دوس داشتی منو بخون آبجی
آپ حذفیه ۱۵ حد جنون
حتماْ...
آبجی هم خودتی.... :))
فرار نکن
وایسا و مقاومت من
الان فرار رو بر قرار ترجیح میدم...