به قدری تشنه امنیت هستم که وقتی پدر آن دیگری بهش زنگ میزنه من با شنیدن صداش احساس امنیت میکنم...
پدر چرا هرگز به من امنیت ندادی که امروز به دنبال امنیت در صدای پدر آن دیگری باشم...؟؟؟
چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...؟
آها...گویا سختت بوده...
پدر به تلافی تمام امنیت های نداده ات هرگز دستت را نخواهم بوسید....!
پی نوشت:پدر... تمامم زیر بار زندگی خم شد بس که تنهایم گذاشتی...
نوشته شده توسط تو
غریبه غم مخور منم غریبم...
بگیر بخواب...دیر وقته.حرفها رو بذار برای وقتی که آفتاب در اومد...البته اگه در بیاد.آفتابو میگم.
تنهایی هم سرنوشت خیلی هاست...منم تنهایی زیاد کشیدم.هنوزم میکشم...سخته ولی خب....بگذریم.
تنهایی سرنوشت نیست...
گاهی از نقش و مفهوم صفتهایی که بهومون یاد دادن بدم میاد یکیش همین پدر، چون آنطور که برامون تعریف شدن نیستن.
:|
همه شون عالین ..
میدونم...ممنون...
سلام
دوست عزیز خوبی؟؟
وبلاگت فوق العاده زیباست نوشته هات هم زیبایی آن را بیشتر کرده است!!!
امیدوارم در زندگیت به اون امنیتی که میخواهی برسی
موفق باشی.
خیلییییییییییییییی خوبم....
چت شده تو؟
چت کردم انگار...
کاش حرفات طوری بود که آرومم می کرد حداقل...
نه که همین آرامش کوچیک رو هم ازم بگیره!!!
برای تو بیشتر از اینکه پدر خوبی باشی این مهم بود که من پسر خوبی باشم!
کلا رسالت من نا آروم کردن آدماست...
و تو که نشنیدن را دلیل سکوت من می دانی بدان که روزی تو هم خواهی شنید
اما چه سود ؟ اما چه دیر ...
دور حافظ رو خط بکش اون به من تعهد اخلاقی احساسی داره
من فعلا با خیام دارم حال میکنم و دور حافظ رو خط کشیدم...
هه هه هه...
این دوست دختر جوادا همیشه من رو به خنده میندازن...
بابا جون من حوصله خودمم ندارم واقعا شما ها چی میگین...؟
کلا دردم گرفت!
دردت به خاطر خودته...
درسته ازتون میترسم ولی کم نمیارم.
راستی در ضایع کردن استادین
کم نیار و با ما همراه باش... :)
پدر هم یک مرده تو جان. نه؟؟؟؟؟احترام با ایمان و باور فرق داره.
استثنائا نه....
دلم بابایی پرستویی رو می خواد.../
چه دل شلی داری حسام...هر دیقه یه چی میخواد...
سلام دیدم حالت بده گفتم بیام عیادت
راسی دس خالی اومدم
موردی که نداره؟
اگه داره برم یه چی بخرم ...
برم ؟؟
مورد داره...واسم ساندویچ فلافل بخر...
نمیتونم چیزی بگم
.
.
.
تو جان این ستارهه چه باحال بود منم خندم گرفت!
می دونی چیه یه وقتایی تو زندگیم جای یه چیزایی خالیه که دیگران تا ابد احساسش نمی کنن! مث همین حس تو!
پدر؟؟
پدر داریم تا پدر
منظورت همون بابای خودمون بود؟
منظور باباست...
این کلمه رو که تکرار میکنم میره رو مخم...
چه بد !
نه بابا...بدتر از اینم هست...
سکوت به خاطر عقده هایی که گاهی وقتا خفم می کنن...
من واقعآ معذرت می خوام اما اون دوس دختر من نیست و فقط یه مزاحمه
برای باقی کسایی که به بلاگ من میومدن هم کامنت های مشابه گذاشته
متاسفانه کاری از دستم بر نمیاد
و نمی دونم باید چی کار کنم
باز هم معذرت می خوام
من میخونمت حافظ و از خواندن پستات گاهی لذت میبرم...بقیه اتفاق ها هم تا جایی که به من کاری نداشته باشه ربطی بهم نداره...
البته عذر خواهیت رو هم میپذیرم...
نا امنی!!! چه واژه آشنا و قابل لمسی یست. بسکه تجربه اش را دارم
پدر آن دیگری!!
اوهوم...
هرگز دستت را نخواهم بوسید...
قبلنا خیلی به این کار فکر کردم...به هیچ نتیجه ای هم نرسیدم
حالا تو چی میگی این وسط خودت رو لوس میکنی... :)))
سلام
تو را هرگز نخواهم بوسید گر چه تو را هرگز ندیده ام.
منم که میبینمش هرگز نخواهم بوسیدش...
تمامش حسرت است برای من وقتی که
تمام قد پدر در کنار دخترش می ایستد
حتی همان تمام قد ایستادن های یک پدر که سینه اش صاف و سرش راست در کنار دخترش کافی است
تا به سختی چشمانم را باز نگاه دارم
تا پاهایم را سخت تر بر زمین نگاه دارم
تا سعی کنم که زانوان راست بمانند
که هجوم آنهمه سال تنهایی و فشار را بر دوشم به همان شانه ها بسپارم و
جلوی ورودشان به قلبم را بگیرم
چرا پدر شدن را اینهمه نادیده گرفت؟ نمی دانم . . .
خودشون هم نمیدونن...
آخه مریض که فلافل نمی خوره !!
ولی با این حال بیا اینم فلافل
اومدم نبودی گذاشتم اینجا رفتم
برش دار
نه بابا...اینجوری قبول نیست...اگه مردی بیا واقعا مهمونم کن...با خیارشور زیاد دوست دارم...
چه حس آشنایی .. من وقتی ۱۰ سال پیش رفتم دنشگاه توی خوابگاه همچین حسی داشتم...
من همیشه و همچنان این حس رو دارم...
http://omidbeazadi.blogfa.com/post-47.aspx
این کاریه که بابام با من کرد!امیدوارم بفهمی....
سکوت میکنم...
با وجودیکه پدرم بزرگترین تکیه گاه زندگیمه منم تا به حال دستاش رو نبوسیدم
فلافل خریدن که مرد بودن نمی خواد زنشم از پسش بر می آد
بدون شوخی مهمونت می کنم اگه پایه باشی
چیکار کنم فلافلو پست سفارشی بفرستم شهرتون
یا میای شهرمون مهمونت کنم
چیز دیگه هم خواستی تعارف نکن
تو بیا اینجا...میبرمت یه جا فلافل فروشی که سلف سرویسه...خیلی باحاله...
دیگه این بحث رو ادامه نده منتظر خسته شدم...
پدر...
خاطرت واسمون عزیزه / نمی دم
بعضی از پدر ها امنیت نمی دهند و بعضی از مادر ها محبت
شاید دلیلش این است که از پدر و مادرشان نگرفته اند !
...
این روز ها همدیگر را خوب قصاص می کنیم
اره...شاید دفعه بعد تو رو هم قصاص کردم پسرک... بپا...
آه فیلم های هندی اشک بار!
آره...تو هم یه ساری بپوش واسمون هندی برقص...
همه که مثل هم نیستن ! شاید امنیتی نداشته که بده ! شاید نیازمند امنیت بوده ! دستش و ببوس به خاطر نداشته ها و نداده هاش .
اگر لازم بود میبوسیدم...
حتما این طوری میپسندم که رفتار کنم...
تو چقدر پست دادی..........
دقیقا چقدر...؟
آره بعضیا انگار اصلا پدر نیستن احساس مسئولیت ندارن
:((
با این پست هات حالمو خراب کردی
اما میدونم حالم به خرابی حال تو نیست
+ لعنت به پدری که ... پدر بودنش به اندازه ی یک اسپرم هم ارزش نداشت
++ گ و ه بگیرن به اون اسپرمی که از تو به من رسید ... لعنتی! :((((((
+++ببخشید بی ادبانه ست ... اگه دوست نداشتی تایید نکن ... یه کم قاطی کردم
ببخش :|
بی ادبیا رو دوست تر میدارم...
پدر تمام پدریت را اعدام می کنم فقط به جرم بودن خودم
اعدام باید گردد...اعدام باید گردد...(لطفا به حالت شعار دادن بخون...)
امنیت ؛ آی گفتی...
انگار روی پسرها بیشتر میشه حساب باز کرد تا روی پدر ها..
نه؟
الان نمیتونم نظر قطعی بدم...هنوز تجربم کامل نشده... :)
نداشتن امنیت یکی از بدترین_ دردهاست(البته به نظر من
)
فکر کردم پسری
مادربزرگ
)
حالا چه تو خونواده یا کار یا...
(
حالا چرا66 زدی؟
منم قبلن99 زده بودم
هنوز نیومده پسر خاله شدیا...
صبر کن یه چایی بخوریم بعد سر شوخی رو باز کن...
عجیب درد منو گفتی
....
پدر ! اشتباه کرد ..از تولدم...تا امروز که ۱۹ ۲۰ ساله ام..
پدرش اشتباه کرد...از تولدش که فرداست !