ابتدا باید دچار شوی بعد مبتلا سپس ترک کنی تا بشوی به نتیجه ای که رسیده ای ... یعنی آدم زدگی . آن هم از نوع مزمن اما به قول عزیزی انسان بودن است آدم شدن اگر این را قبول داری دوباره به خط اولم برگرد
دیدی که در خط اول از فرمایش تان نوشتم دچار ـ شدن ... اما آدم میل به همراه بودن دارد . مفرد نمی شود ... چگونه می شود رها شد وقتی انسانی بودیم که آدم نشدیم ؟
رهائی هم از همان شعارهای قشنگی است که با آن قفس آدم ها را رنگ می کنند پس دست هایت را از هم جدا نکن چون زمانی که بال می گیری دیگر وقت حرف زدن با هم پیدا نمی کنند !
راهی به رهایی!اگر رهایی را به خوبی نشناسم که چیست٬ زندانی را به خوبی می شناسم که کیست.و برای بازشناسی هویت این زندانی باید از درونی ترین بند آغاز کرد:تن زندانی!بودن زندانی در تنش٬خود زندانی بزرگ است که میله های قفس آهنینش بر حجم جسم وی چفت شده و در گوشت او فرو رفته.زبان٬خانواده٬هنجار٬معنا٬عرف٬ دولت٬جامعه٬تاریخ و...همه حصارهایی هستند که بعد از کالبد زندانی بر سر رسیدن به راه هایی به رهایی قرار دارند و همه در رابطه ی مستقیم با قدرت به سر می برند. جهان به مثابه ی نیرو و تکثر آن موجود است.و معنای هر پدیده ای توسط نیروهایی که آن را تسخیر نموده اند تعیین می شود.تاریخ تا کنون موجود٬تاریخ نیروهای واکنشی است و از همین روست که تاریخ تا کنون نتوانسته ابر انسان را بزاید.اگر ایده ی رهایی صرفا واکنشی باشد٬به نیروهایی که به آن چیره شده اند٬همچنان ایده ای هیچ انگارانه و برده وار باقی خواهد ماند چرا که هر واکنشی در نسبیت و ارتباط با نیروی کنشی یعنی نیروی چیره به تعریف خود و هویتش می پردازد و بنابر این در این رابطه حتی عصیان واکنشی هم تحت نیروی اغواگر کنشی صورت می پذیرد.هگل با ریز بینی و موشکافی بسیار باریک بینانه ای در رابطه ی بین سرور و بنده پیروزی نهایی و رسیدن به رهایی را متعلق به بنده می داند اما این رهایی تا زمانی که بنده به نیروی کنشگر بدل نشده و همچنان پایبند دیالیکتیک است که جوهر و منطق درونی اش مبتنی بر تضاد است و نه تفاوت به آن نخواهد رسید چرا که حتی همین ایده ی رهایی در مغز بنده در درون بافت معنایی و مناسبات قدرت سرورـبنده شکل گرفته است. اندیشه ی واقعی اندیشه ایست که از مرزهای مغز بیرون بزند٬چون شاخه ی گیاهی که در فضای گلخانه است و حرارت و نور را به طور غیر مستقیم و مصنوعی و برساخته دریافت می کند٬تا زمانی که از ترک کوچکی که بر سقف گلخانه ایجاد شده به بیرون میرود و نور و گرمای واقعا واقعی را تجربه می کند.اندیشه ی واقعی آن قسمتی از شاخه ی گیاه است که از سقف گلخانه بیرون رفته و مستقیما در معرض تابش نور خورشید قرار گرفته.«باید بدانیم که چه می خواهیم!به اندیشه معتقد باشیم حتی اگر قدرت برای فریفتن ما نقاب عقیده یا رفاه یا اندیشه بر چهره ی خود بزند.»اندیشمند تنها زمانی آزاد است که می اندیشد و البته آن اندیشه ای که برای منتفی ساختن هر ایده ای از نفی آن آغاز نمی کند٬بلکه اساسا اندیشه اش را بدون ارجاع به آن صورت بندی می کند. فوئر باخ سیر تکوینی اندیشه اش را چنین بیان می کند:که اولین اندیشه اش خدا و دومین آن مذهب و آخرین و والاترین اندیشه اش انسان بوده است.این سیر تکاملی با نیچه گام دیگری بر می دارد و بعد از انسان به پرسش کدام انسان؟می رسد و بعد از آن اشتیرنر گام بلند دیگری بر میدارد و بعد از انسان و کدام انسان به «من» میرسد.«من انسان نیست».من از انسان و آزادی ارزنده تر است.و این تنها گونه ای از رهایی است که من تا کنون دریافته ام. همه چیز برای من هیچ است٬جز من و آزادی اش.همان منی که دور از من بر بلندای قله ی خودم چشم به راهم ایستاده.«من چشم به راه خویشتنم!».دور از خودم می میرم و در زیر خروارها خاک مدفون می شوم تا از نو برویم در ساقه ی گلی که سرخی گلبرگ هایش را از لبانم به ارث برده.من باز می گردم تا این بارآزادی ام را در هیبت گلی سرخ به سینه سنجاق کنم.یگانگی و انطباق من با خودم٬اوج قدرت من است و اوج قدرت٬آزادی مطلق.
سلام

با توجه به فرمایش شما :
ابتدا باید دچار شوی
بعد مبتلا
سپس ترک کنی
تا بشوی به نتیجه ای که رسیده ای ... یعنی آدم زدگی . آن هم از نوع مزمن
اما
به قول عزیزی
انسان بودن است
آدم
شدن
اگر این را قبول داری دوباره به خط اولم برگرد
دیدی که در خط اول از فرمایش تان نوشتم دچار ـ شدن ...
اما آدم میل به همراه بودن دارد .
مفرد نمی شود ...
چگونه می شود رها شد
وقتی
انسانی بودیم
که آدم نشدیم ؟
رهائی هم از همان شعارهای قشنگی است
که با آن
قفس آدم ها را رنگ می کنند
پس دست هایت را از هم جدا نکن
چون زمانی که بال می گیری
دیگر وقت حرف زدن با هم پیدا نمی کنند !
با مهر
زیاد پیچیدش کردی...
همون که خودم گفتم...
از این همه عاشقی ، عبور نکن به سادگی
عبوری که میگم فرق میکنه حسینی که نمیشناسمت...
رهاییِ من در دستان توست ، نه از دستانت....
تو نمیدانی...
راهی به رهایی!اگر رهایی را به خوبی نشناسم که چیست٬ زندانی را به خوبی می شناسم که کیست.و برای بازشناسی هویت این زندانی باید از درونی ترین بند آغاز کرد:تن زندانی!بودن زندانی در تنش٬خود زندانی بزرگ است که میله های قفس آهنینش بر حجم جسم وی چفت شده و در گوشت او فرو رفته.زبان٬خانواده٬هنجار٬معنا٬عرف٬
دولت٬جامعه٬تاریخ و...همه حصارهایی هستند که بعد از کالبد زندانی بر سر رسیدن به راه هایی به رهایی قرار دارند و همه در رابطه ی مستقیم با قدرت به سر می برند.
جهان به مثابه ی نیرو و تکثر آن موجود است.و معنای هر پدیده ای توسط نیروهایی که آن را تسخیر نموده اند تعیین می شود.تاریخ تا کنون موجود٬تاریخ نیروهای واکنشی است و از همین روست که تاریخ تا کنون نتوانسته ابر انسان را بزاید.اگر ایده ی رهایی صرفا واکنشی باشد٬به نیروهایی که به آن چیره شده اند٬همچنان ایده ای هیچ انگارانه و برده وار باقی خواهد ماند چرا که هر واکنشی در نسبیت و ارتباط با نیروی کنشی یعنی نیروی چیره به تعریف خود و هویتش می پردازد و بنابر این در این رابطه
حتی عصیان واکنشی هم تحت نیروی اغواگر کنشی صورت می پذیرد.هگل با ریز بینی و موشکافی بسیار باریک بینانه ای در رابطه ی بین سرور و بنده پیروزی نهایی و رسیدن به رهایی را متعلق به بنده می داند اما این رهایی تا زمانی که بنده به نیروی کنشگر بدل نشده و همچنان پایبند دیالیکتیک است که جوهر و منطق درونی اش مبتنی بر تضاد است و نه تفاوت به آن نخواهد رسید چرا که حتی همین ایده ی رهایی در مغز بنده در درون بافت معنایی و مناسبات قدرت سرورـبنده شکل گرفته است.
اندیشه ی واقعی اندیشه ایست که از مرزهای مغز بیرون بزند٬چون شاخه ی گیاهی که در فضای گلخانه است و حرارت و نور را به طور غیر مستقیم و مصنوعی و برساخته دریافت می کند٬تا زمانی که از ترک کوچکی که بر سقف گلخانه ایجاد شده به بیرون میرود و نور و گرمای واقعا واقعی را تجربه می کند.اندیشه ی واقعی آن قسمتی از شاخه ی گیاه است که از سقف گلخانه بیرون رفته و مستقیما در معرض تابش نور خورشید قرار گرفته.«باید بدانیم که چه می خواهیم!به اندیشه معتقد باشیم حتی اگر قدرت برای فریفتن ما نقاب عقیده یا رفاه یا اندیشه بر چهره ی خود بزند.»اندیشمند تنها زمانی آزاد است که می اندیشد و البته آن اندیشه ای که برای منتفی ساختن هر ایده ای از نفی آن آغاز نمی کند٬بلکه اساسا اندیشه اش را بدون ارجاع به آن صورت بندی می کند.
فوئر باخ سیر تکوینی اندیشه اش را چنین بیان می کند:که اولین اندیشه اش خدا و دومین آن مذهب و آخرین و والاترین اندیشه اش انسان بوده است.این سیر تکاملی با نیچه گام دیگری بر می دارد و بعد از انسان به پرسش کدام انسان؟می رسد و بعد از آن اشتیرنر گام بلند دیگری بر میدارد و بعد از انسان و کدام انسان به «من» میرسد.«من انسان نیست».من از انسان و آزادی ارزنده تر است.و این تنها گونه ای از رهایی است که من تا کنون دریافته ام.
همه چیز برای من هیچ است٬جز من و آزادی اش.همان منی که دور از من بر بلندای قله ی خودم چشم به راهم ایستاده.«من چشم به راه خویشتنم!».دور از خودم می میرم و در زیر خروارها خاک مدفون می شوم تا از نو برویم در ساقه ی گلی که سرخی گلبرگ هایش را از لبانم به ارث برده.من باز می گردم تا این بارآزادی ام را در هیبت گلی سرخ به سینه سنجاق کنم.یگانگی و انطباق من با خودم٬اوج قدرت من است و اوج قدرت٬آزادی مطلق.
اهدنا الصراط المستقیم
ما مغضوب هستیم ساسان...
دلم برای اینجا تنگ شده بود : )
دلت حق داشته...
دانستم که این شد ...
چی شد دقیقا...؟
خودخواه..
چقدر از دستش تعریف می کنه
راستش از وقتی عاشق شدی بیشتر دل بر شدی...
(نگو نشدم که باورم نمیشه...همون "هه"یا "اوهوم"بهتره)
حقیقتا نشدم...
صفحه چندمش عشقه؟
نمیدونم، خودم هنوز به اون صفحه نرسیدم ...
ازت بعیده این ساعتا بیای اینجا...
فاصلش تا دستای من خیلی زیاده، خیلی..
دقیقا چقدر...؟
همین این دیگر...
همین این گنده یعنی...؟